عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

378

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

همه رب العالمين گفت : وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ و مصطفى ( ص ) گفت : اذا اشتدّ حزن احدكم على هالك فليذكرنى و ليعلم انّى قد هلكت . و خبر درست است از ابن عمر گفت : رسول خدا ( ص ) خواست كه كسى را به يمن فرستد گفت : يا معشر المهاجرين و الانصار ! ايّكم ينتدب الى اليمن ؟ ابو بكر صديق برخاست . گفت : أنا يا رسول اللَّه . رسول خداوندى اجابت نكرد ، ديگر باره همان سخن گفت . عمر برخاست ، هم اجابت نيافت ، سديگر بار باز گفت آن سخن ، معاذ جبل برخاست ، تا رسول ( ص ) گفت : انت لها يا معاذ ! و هى لك ، آن گه عمامهء خويش بخواست ، و بر سر وى نهاد و فرا راه كرد ، رسول و جماعتى از مهاجر و انصار بتشييع با وى بيرون شدند ، معاذ راكب بود و رسول ( ص ) پياده ميرفت ، و معاذ را وصيت ميكرد ، معاذ گفت : يا رسول اللَّه چون است اينكه تو پياده روى و من سوار باشم ؟ فقال : يا معاذ ! انّما أحتسب خطاياى هذه فى سبيل اللَّه ، آن گه او را وصيت كرد بتقوى و صدق ، و اداء امانت ، و ترك خيانت ، و امر معروف ، و نهى منكر ، و مراعات همسايه و يتيم و بيوه‌زن ، و مجالست فقرا ، و نواخت ضعفا . و امثال اين سخنان فراوان برگفت ، و نصيحت كرد . آن گه گفت : يا معاذ ! چنان دان كه تا بروز رستاخيز ما بر هم نرسيم ، و يكديگر را نه بينيم . اين بگفت ؛ آن گه وداع كرد و بازگشت . تمتّع من حبيبك بالوداع * فما بعد الوداع من اجتماع معاذ رفت تا به صنعاء يمن ، چهارده ماه آنجا بود . شبى خفته بود ، ناگاه هاتفى آواز داد كه : يا معاذ كيف يهنئك العيش و محمد فى سكرات الموت ! معاذ گفت : ترسان و لرزان با وحشت و حيرت از خواب درآمدم ، پنداشتم قيامت برخاست و عالم زير و زبر گشت ، گفت آخر دل خود را تسكين كردم گفتم اين نمودهء شيطان است ، كلمهء اعوذ بگفتم . شب ديگر ندايى شنيدم از آن قوىتر و عظيم‌تر